تبليغاتX
بازار بورس عشق



 

* دری به كبودی آسمان سروده ضیاءالدین خالقی
------------------------------------------------------

و من دیدم
كبوترانی را
كه به شوق طواف گنبد طلایی تو
تمام جاده‌های هوایی را
زیر دو بال گرفته بودند

و من دیدم
كبوترانی دیگر را
كه حتی راه رسیدن را
شكل خیال گرفته بودند

و من دیدم
كبوترانی را
كه بی دست‌های شما
- دستانی كه بذر می‌پاشیدند-
از زمین دانه برنمی‌چیدند

و من دیدم
تیر و كمان و تفنگ صیادانی را
كه بال هیچ كبوتری را
نشانه نمی‌رفتند

و من دیدم
...
چرا كه او
ضامن من
ضامن تو
ضامن آهو بود
چرا كه چشم‌های او
چشمه دل
چشمه محبت
چشمه جادو...
نه!
چشمه «یاهو» بود

و من دیدم
كبوترانی را
كه تنها به نشانه شادی
- شاید از استادیوم بزرگ آزادی!-
چگونه و با چه شتابی
به سمت آسمان‌های آبی
پركشیدند
به این امید كه روزی
بر صحن زمینی فرود آیند
كه گنبد آسمانی‌اش
فراتر از ابرها رسیده و
آن‌جا
هر كبوتری با بال‌های خود
دری به كبودی آسمان
كشیده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388;ساعت 17:30;  توسط شیخ صنعان;  | 

اقا کی میایی؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388;ساعت 15:51;  توسط شیخ صنعان;  | 

          چه بگویم؟

 

آقا جان

چندیست که بی خبری تمام وجودم را فرا گرفته و تارهای غفلت تمام روح و جانم را در حصار خود به تنگنای جنون کشیده است

وقتی تمام آرزوهایی را که روزی فلسفه ی عشق را معنا میکردند مرور میکنم چیزی جز شکست در اهدافم نمی یابم

آنوقت است که به این جمله ایمان می آورم که در این زمانه "تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم ونه زندگی رابه سالهای عمرمان"

تاسف

ای کاش هیچگاه دورگرد لحظه ها فانوس عشق را بر سر دو راهی نیاز به دستم نمیداد تا به هنگام انتخاب ،وقتی چشمانم را آهسته میگشودم ،نتوانم فراسوی احتیاجم را درجایی از حسرت ،در قعر تاریکی ها بیابم

آقا جان اشتباه کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگرنه که هیچ ولی اگر آری...پس چرا مرا در بی هوشی مدهوش خود نکردی چرا گذاشتی مترسک ناامیدی مرا به جرم عاشقی مجرم جاده ها کند

چرا به من نگفتی ستاره ی تابیده در اشکهای مملو از نیاز من،نام نورانیه تو نهفته یعنی صراطه المستقیم من یعنی دلیل هست شدن من در دنیایی از نیرنگ دروغ پوچی وووو...

چرا نگفتی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهدی جان

فریاد بزنم

باشد

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

میخواهی بدانی بر من چه میگذرد

باشد

میگویم

آقا من تنها شدم

آری ...

میخواهی بدانی چرا ؟؟؟؟

چون مولا تو تنها شدی

میدانی شنیده ام چشمانت دیگر توان گریستن ندارد

حلال کن حلال کن حلال کن ...

به مادرت فاطمه زهرا ببخشمان

 که یک ذره گرد قدمهات رو با هزاران فردوس تعویض نخواهم کرد

آقا جان باور کن حتی واژه هام از هجر و اشک تو به گریستن افتادند

 کمکم میکنی آقا

کمکم کن پیدات کنم

دیگه منتظر چیزی جز نشونی تو نخواهم ماند

 منتظرمیمانم

میخواهم از این پس چون بید سر جنون به شیداییت پایین اندازم تا چشمان کور سویم به خورشید معنا یعنی تو بینا گردد

                                    پس به این امید ای حدیث شیدایی من

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388;ساعت 15:35;  توسط شیخ صنعان;  | 

سلام آقا جان!

باز هم جمعه  رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... می‌بینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد. همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...

مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند... شاید دیوانه‌ام می‌پندارند... باک نیست!... بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم می‌شود... ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های ارزانم را گرما می‌بخشیدی... از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همین‌جا... کنار خرابه دل...

چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز 

 هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت

خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی

  دعای این همه شب‌زنده‌دار کافی نیست

... نگاه می‌کنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی... شده‌ام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت می‌رسد کاری بکن! تشنه‌ام... تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کرده‌ام... می‌خواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و می‌رود... دستم بگیر، مگذار غرق شوم... اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچ‌گاه دست از سر دلم بر نمی‌داری.

صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته... نمی‌دانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشته‌ام... دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبه‌هایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچین‌های باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی می‌ماند تسخیر ناشدنی.

آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبه‌هایش مایه خنده فرشته‌ها شده... همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا... همان که هنوز به عشق جمعه‌هایت زنده است... همان که دیشب برای آخرین بار توبه‌اش را ریختم توی جعبه‌ای از امید و دادمش دست فرشته‌ای که برساندش دست خدا... روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387;ساعت 22:8;  توسط شیخ صنعان;  | 

 

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی

                        هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم

                                                    راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی

                                                                              عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387;ساعت 9:9;  توسط شیخ صنعان;  | 

        ضیافت   آب و شعر و روضه

خواستم بگویم آب، بیت اول محرم است؛
ولی...
ناگهان الف، قامتش شکست و گفت:
باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟

پاسخش نوشت، مرد خنده‌های بزمِ عاشقان بُرَیر و گفت:
شور نیست؛
شهدی از شهادت است؛
از جناح دشمنان جنایت است؛
از برای دوستان شفاعت است؛
البته برای بنده هم، حور العین جنت است!!!

و بعد از این مزاح مشتیانه‌ی بشر،
الفبای زندگی،
در حضور اسم و فعل و حرف و قید، خنده زد، پس از تمام سال‌ها خستگی...
مثل پهلوانِ کوچه‌ی بلا،
کربلا!
و کلاس درسمان،  واژه‌ای شنید، آشنا.

هان چه شد؟
دل شما شکست...!؟
من هنوز، روضه‌ای نخوانده‌ام که های‌های گریه می‌کنید و می‌روید!!

کجا؟
گفت: رخصتی بده بروم.
فرصتی به وسعت تمامی اسارتم.
آقا ! اجازه هست حُر شوم؟
اجازه هست؟
و کاش این اجازه را حُر نه، حَرمله می‌گرفت...
ناگهان کلاس اخم شد.

آهان.
خیر و شر را به نوبت جلو نرفته‌ام؟
ببخشید، هنوز کلاس اولم.
ولی، باور کنید حرف حرمله سین سه شعبه است.
درست مثل سین سینه‌ی پدر، سر عمو، سیبک گلوی پسر.
و این بار کلاسِ درس، سیاه شد از این همه عزا.
و هم کلاسی‌ام جویبار اشکِ کربلا.

گفتم:
نه، ببین!
گریه را شروع نکن، هنوز به کاف و گاف ماجرا مانده است.
ما هنوز حرف صبر را نخوانده‌ایم.
عین عباس هم به جای خود.
قاف قصه را چگونه ول کنیم؟

پس، با اجازه‌ی معلمم! دوباره دوره می‌کنم:
الف، آب.
ب ، بریر.
ت، تفنگ.
نه به سال شصت و یک ، بل به وقت جنگ!
همین صبح روز قبل...
کجا؟
غزه، جبل العامل، نینوا.
هویزه، شلمچه، دشت لاله‌ها.
خوب بس است، حاشیه نمی‌روم!!!
و ادامه می‌دهم...

جیم، جَون رو سفید.
ح، حبیب.
خ، خیام سوخته.
دال، دست تشنه‌ی فرات.
ذال، ظلم ظالمان!!!

معلم گفت:
نه، نخوان...!
اشتباه داشتی.
یک غلط گرفته شد.
19...
دقتت کم است، حواست کجاست؟
بخوان.
ر، روز اشک و گریه و جنون.
ز، زهیر، غرق خاک و خون.
سین، سلام تا قیامت قیام.
شین، شمر بر سر عمارت خیام.
صاد ، صبر بانوی حرم، زنیب، آن دلاور خاندان کَرَم.
ضاد، ظلم در غروب روزِ غم.

و باز تذکر معلمم:
صبر کن، نخوان، نخوان.
تو باز هم غلط خوانده‌ای!
ببینم؛
مگر به غیر ظاء ظلم را ندیده‌ای، که هرچه ذال و ضاد و ظاء هست را یکی می‌کنی؟
و گفتم:
آقا اجازه!
چرا دیده‌ام.
ولی؛
طا، طلسمِ.
ظا، ظلمِ.
عین، عصرِ کربلا؛
و غین، غارتِ خیام؛
و فا،  فتنه زمان.
امانِ قاف این قبیله را بریده است...

اِ.
آقا اجازه هست!
چرا شما، گریه می‌کنید؟
و بغض معلم، امان نداد بگوید برای بچه‌ها.

کاف کربِ والبلا، حکایتی‌ست که لام تا کام آن برای هر کسی شنیدنی‌ست...
ولی اندکی بعد؛
بلند و بی‌دریغ گفت:
تو بشین، درس را ادامه می‌دهیم.

بچه‌ها، به یاد می‌آورید، داستان درس میم منتظر تا کجا ادامه داشت؟
مبحث من الغریب تا، الی الحبیب روزگار؟

یکی گفت:
تا سر نزاع نونِِ جان و نان و مال و دشمن و وطن!
دیگری ادامه داد:
واوِ وای؛ وای مردم به خواب رفته را، حسرت گذشته را و آه پای تخته را هم اشاره کرده‌اید.
سومی دست بالا گرفت و گفت:
و آخر کلاس که شد، فرد منتظر از خودش سوال کرد:
چرا وَ چرا ظلمی و مُحَرمی و غفلتی؟
و چرا خالی است، حرف حجتی؟
و در غربت است، هـ مثل هادی هدایتِ امتی؟
معلم تشکر نمود و گفت:
بعد ازاین، منتظر ادامه داد راه را با ندای:
یاءِ ، یا حسین، یا فارس الحجاز!
مکث کرد و ادامه داد:
...خوب بچه‌ها؛
تمام شد درس شما.
به آخر، زمان الفبا، رسیده‌ایم.

اما...
گچ پژِ اصیل آب و خاکمان رنگ کربلا نگشته است!!!
راه حل چیست؟
و سکوت پر تلاطم کلاس، در پی جواب، اشاره کرد به من، که می‌خواستم بگویم:
آب،  بیت اول محرم است.
و گفت: غذای روضه با تو است که شور را شروع نموده‌ای.
حال؛ شیرین، تمام کن!
و گفتم:
گ ،گِلِ محبت وجودتان.
چ ،چای و قند روضه تان.
پ، پلو وَ قیمه‌ی ظهرتان.
ژ، ژرفنای نگاهتان.

و تمام کرد این ضیافت قشنگِ آب و شعر و روضه را!

 

نویسنده: فاطمه حجازی


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387;ساعت 7:54;  توسط شیخ صنعان;  | 

از درد کدام فراق بنالم

                 و در آرزوی کدام وصال

                                  دست به دعا بردارم

                                                هنگامی که تو به من

                                                                 از رگ گردن نزدیکتری

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387;ساعت 19:13;  توسط شیخ صنعان;  | 

انقدرنگو اگه گذشت کنم کوچیک میشم اگه کسی با گذشت کردن کوچیک میشد خدا انقدربزرگ نبود..."

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387;ساعت 19:11;  توسط شیخ صنعان;  | 

" گنجشک به خدا گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی ام بود،سر پناه بی کسی ام بود اما طوفان تو آن را از من گرفت.کجای دنیای تورا گرفته بودم؟ خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود و تو در خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند .آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی. "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387;ساعت 19:10;  توسط شیخ صنعان;  | 

" ساز دهني ام را بي حضور تو به دهانم ميگذارم و سرخوش از عشقت نواي خاموش قلبم را مينوازم تا شايد نسيم صدايم را به تو برساند ....و باز تو را به ياد قلب سوخته ام بيندازد ................گرچه خيلي دير است اما هنوز هم چشم به راه جاده اي هستم كه از آن به آسمانها پيوستي و هيچ كبوتري خبر از برگشتنت نياورد .................و باز هم در كنار جاده بي حضور تو مي نوازم "

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387;ساعت 19:9;  توسط شیخ صنعان;  | 

من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام. ناپلئون
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387;ساعت 19:8;  توسط شیخ صنعان;  | 

 

میخواستم برم ولی صحبت یکی از دوستان که هم زیبا و هم نظر لطفشون در مورد مطالب بود این اجازه رو بهم نداد.برای نوشتن مطالب زیبا هرازگاهی میام ، فقط بخاطر اینکه وبلاگ بازار بورس عشق در به روز کردن مطالبش توقفی نداشته باشه.

 تنها چیزی که از دوستان مهربانم میخوام اینه که فقط و فقط به خاطر مطالب بلاگ به ما سر بزنن نه ...

و اما مدتی که نبودم به این فکر کردم که دیگر درد و دلهایم رو در این بلاگ ثبت نکنم (به دلایلی) بلکه در بلاگی دیگر بنگارم، جایی که هیچ کسی منتظر صحبت هام نباشه ،جایی که راحت بتوانم از چیزهایی بگذرم که دیگران به اسم من از آنها نگذشتند ... و ای کاش هایی را نابود کنم که چرا های بی پاسخ قلبم را نفیر میزنند....و این رو به فال نیک میگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387;ساعت 18:26;  توسط شیخ صنعان;  | 

 

 یا الله یا الله یا الله

به نام کسی که سکوت را آفرید تا نواده ای از عشق باشد...

 به ياد داشته باش كه امروز طلوع ديگري ندارد. یاس های سفید خاطره را، پشت دیوار های دلم پنهان کردم، تا طوفان تزویر آن را نچیند ، از شب رسم مهتاب بودن را آموختم، در سکوت ، از یاد ها، ترانه سرودم ، میراث ما ، خوشه های خونین اقاقیا ست، تکرار یک رویش ، تولدی در آفرینش ، و باور اینکه عشق همیشه ناگهان می روید سکوت جایی در خلوت ما ندارد، ببین که کلمات چگونه در آغوش روح من آرمیده اند، به ستیغ بلند ترین قله ها بنگر و گام بردار ، گذشته دیگر مجالی برای عبور از ما نخواهد داشت ، پیمانت را به یاد آر

سال گذشته سال 1386پیمانت را درچنین شب هایی به یاد آور(23-19) با خدا چی درد و دل کردی گفتی که من سال دیگه زنده باشم و دوباره بوی ماه رمضانی که نبض تند ثانیه ها به انجماد محبتت در میاد استشمام کنم بگو بگو گفتی قول میدم که(دروغ نگم غیبت نکنم فحش ندم توی چشمان نا محرمم نگاه نیندازم تهمت نزنم به برادر مسلمانیم به هر نحوی به آنهادروغ نبندم به خصوص اونهایی که با چشمان ندیدم زخم زبان نزنم چت نکنم ایمیل هایی که از حد مجاز تجاوز کرده نفرستم خوبیها رو ببینم و....) بالاخره بشم بهترین بنده ای که تا حالا داشتی

اما دیگه مهرو عاطفه ای بین هیچ کس نمونده چقدر باید دیوونه باشم اخه نمی دونم کسی میشینه پای حرفای منو پیمان خودش رو بیاد بیاره اره؟

اینه رسم رفاقتمون با خدا

 

نمی دونم چی بگم از شرمندگی!!!!

آهههههههههه آهی پر از دردو....

واژه هام دیگه از تکاپو افتادند حقم دارند سنگینی گناهام اونقدرزیاد شده که تاب و توان درکنار هم اومدن رو ازشون گرفته

خدا صدایم رو میشنوی صدایی که از پس وجودی الوده به گناه آهسته خسته از بین تار و پود هستیم گام برمی دارد تا به تو برسد و برایم یک کوله بار اشک هدیه بیاورد به میمنت بخشودگیم

خدایا تورو به حق خاتم پیامبرانت به حق فاطمه ات به حق حیدر کرارت امام علی (ع)  به حق جلوه سبز اهل بیت محمد(ص)امام حسن (ع)به حق گلوی بریده ی  سید الشهدا امیر دشت کربلا به حق سیدالساجدین سیمای مهرو محبتت به حق کاشف العلوم امام باقر (ع) به حق سیدالتشیع امام صادق (ع) به حق باب الحوائج امام کاظم (ع) به حق ثامن الحجج امام رضا (ع) به حق جوادالئمه امام محمد تقی (ع) به حق هادی راه عشق امام نقی (ع) به حق امام حسن عسگری مهد نورو به حق خورشید امامت و ولایت حضرت مهدی (عج)  همه ی کسانی که توی این چند شب کاسه ی گدایشون رو در خانه ی تو دراز کردند تا فقط از مهر و عطوفت و جود و کرمت کاسبی کنند و وجودشون رو برای یک سال با کرم تو تضمین کنند از خانه ات بر مگردان که این گدایان میدانند اگر ذره ای ازعشقت و توجهت رو به اونها ببخشی تا آخر عمر بی نیاز از دیگران و محتاج همیشگی کسی خواهند شد که هیچ گاه منتی از پر کردن کاسه هاشان بر سر شان نمی گذارد و آنقدر آنها را بی نیاز میکند که دستشان به سوی غیر باز نشود

و بدان که اله من نعمت، تنها بودن توست

 چون میدانم نا امیدی در این شبها بزرگترین گناه است پس فقط یک در خواست ازت دارم که

ببخش ای مهربانتر از مادرکه قبل از من بسیاری از گناهکاران را عفو کردی الهی بخشش و کرمت برتر از آنست که بندگان گنهکارت رو مجازات کنی ولی به هر حال من به فضلت روی آوردم و امید دارم چرا که تو خود وعده دادی که از کسانی که به تو خوش گمانند  در گذری میدانم آری میدانم که فضل تو بیش از آن است که بخواهی مرا بعملم مقایسه کنی که این دو غیر قابل مقایسه اند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387;ساعت 0:1;  توسط شیخ صنعان;  | 

مهربانا!

 

میدانم که تا تو راهی نیست.

 

میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.

 

میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.

 

میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.

 

اما نمیدانم  

چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟ 

دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.

 

کمکم کن!

 

من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.

 

                                 تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!

 

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما

ديگري ماهيگيري نميدانست

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که درکنار دستش بود مي

انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي

کرد .ماهيگير با تجربه

از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از

او پرسيد :- چرا ماهيهاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است..... گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ،

شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ وفرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول

نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم

، اما نميدانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم.خداوند هيچگاه چيزي را که

شايسته آن نباشي به تو نمي دهد اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر

سر راهت قرار مي دهد استفاده کني هيچ چيز براي خداغير ممکن نيست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387;ساعت 5:36;  توسط شیخ صنعان;  | 

                                

                                                          

 

فقط 15دقیقه با عشق به آسمون برسید

السلام علیک یا ابا عبدالله

*********************

پنجره زیباست اگر بگذارند

          چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

                       من از اظهارنظر های دلم فهمیدم

                                     عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

                                        

 

هیچ چیزی نمی خواهم بگم جز یک خواهش از همه مهربونهایی که میاند اینجا و لطف میکنن به بازار بورس عشق .امروز بلاگم بوی طلائیه گرفته ،بوی شهدا، بوی عشق و مهمتر بوی خدا و حسینش. نمی خوام سرتونو با حرفام درد بیارم فقط از همه کسانی که میاند توی این کلبه فقیرونه میخوام که آهنگی رو که گذاشتم گوش بدهند مطمئنم که پشیمون نمی شیند و بعد احساستونو در مورد اون بنویسید هر چی که دلتونو به لرزش در آورد. هر کجای صحبت های این برادردر درونتون جرقه ای زد اونو بنویسید دوست دارم ببینم طلائیه با احساستون چکار میکنه *از دو نفر که کمکم کردند تا طلاییه رو بشناسم ممنونم امیدوارم که شهدا یار و یاورتون باشه  تا همیشه *                       قسمت دوم این صحبت روسه شنبه میگذارم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387;ساعت 23:1;  توسط شیخ صنعان;  |